X
تبلیغات
ما 4 نفر

ما 4 نفر

خاطرات همسرجان- مامان بچه ها- امیرحسین و حسنا

سلام. سال نوی همگی مبارک. امسال نوروز جالبی داشتیم و خیلی مسافرت رفتیم تقریبا. شروع مسافرتمون پنج شنبه 29 اسفند به سمت قم بود تا سال تحویل رو در قم و یعد در کنار خانواده و اقوام باشیم. سال تحویل به جمکران رفتیم همراه با خانواده خاله یچه ها:

سال تحویل به همراه خانواده خاله بچه ها جمکران بودیم:

عید دیدنی قمیها رفتیم و در راس همه حضرت معصومه

روز دوم عید به سمت یزد حرکت کردیم:

قلعه نارین دژمیبد

همان

مسجد کبیر یزد

در راه رسیدن به یونسی روستای بابا به طبس هم سر کوچکی زدیم و امازاده حسین رو زیارت کردیم.

دو روز و سه شب یونسی بودیم. خیلی خوش گذشت به خصوص به بچه ها

امیرحسین و حسنا و سجاد (ژسر دایی بچه ها) در خونه ننجان.

شن بازی در شن های روان اطراف یونسی

 

نوه دختر عمم.  چشماش خیلی قشنگ بود.

بعدم ۵ روز مشهد بودیم و دیدار اقوام. عالی بود.

حرم امام رضا

 

بازار ادویه  نزدیک حرم

باغ!

در راه برگشت به دیدن نیشابور رفتیم و شب هم نیشابور ماندیم

 

مقبره عطار

مسجد چوبین

محوطه مقبره خیام

مجتمع تازه تاسیس نارنجستان نزدیک سبزوار

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 22:55 توسط مامان بچه ها|

سلام. میدونم خجالت داره مادر اینطوری به وبلاگ بچه ها  سر بزنه ولی چه کنیم دیگه. حالا هم گفتم غنیمته، این پست رو قبل از پایان سال ۹۲ بگذارم.

 

همون یک برفی که اومد!

کیک تولد امیر حسین و حسنا که خاله گرامی بچه ها با کمک خودم درستش کردیم. ممنون از خاله عزیز

حسنا و علی کوچولو (پسر دایی بچه ها) در تولد

بجه های حاضر در جشن تولد. از سمت راست: علی و زینب : بچه های خاله، حسنا و علی (پسر دایی)، امیرحسین و سجاد (پسر اون یکی دایی)، علی و نازنین زهرا: بچه های عمو

حضور در راهپیمایی ۲۲بهمن

بعد از راهپیمایی، مسجدی که برای خواندن نماز ظهر و عصر رفته بودیم.

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 20:19 توسط مامان بچه ها|

به مناسبت شب یلدا در مهد از حسنا عکس گرفتند:

 

 

بهش می گم چرا اینقدر توی عکس اخم کردی؟ میگه: دیدم عکاس مَرده، گفتم نخندم!!!

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 18:46 توسط مامان بچه ها|

سلام. امروز که بعد از مدتهای زیاد اومدم و به وبلاگم سر زدم، خیلی از خودم ناراحت شدم که این قدر شیرین کاری های زیبای بچه ها رو نمی نویسم نقاشیهای جالبشون رو نمی گذارم و حتی از موفقیتهای تحصیلی پسرم نمی نویسم که هیچ... برای عرض تسلیت این دو ماه محرم و صفر هم نیامدم.

به هر حال امروز که سه شنبه ۲۸ صفر است ، شهادت حضرت محمد)ص( پیامبر عزیزمون رو و همچنین شهادت دردناک و مظلومانه امام حسن عزیزم رو تسلیت می گم.

داشتم با خودم فکر می کردم چرا باید امامانی که در حقیقت در غربت و دور از وطنشون که مدینه النبی باشه به شهادت رسیده اند باید گنبد و بارگاه داشته باشند و این ۴ امام عزیز که روبروی پیامبر اکرم آرمیده اند ....

نمی تونم البته بگم که ای کاش این چهار امام هم در غربت می بودند...

 به هر حال من خودم این مثل "مدینه گفتی و کردی کبابم " رو با تمام وجود درک کردم و هر زمان که حرف از مدینه و بقیع میشه قلبم فشرده میشه.

هفته آینده آخرین امتحانم رو در دوره ارشد دارم و انشالله سعی می کنم منظم تر بیام و پست بگذارم. لااقل برای بچه هام که در اینده بیان و ببینن و از کودکی های خودشون لذت ببرند انشالله.

اعتراف می کنم که وجود وایبر و اینستاگرام و ... در اندروید موبایلها می تونه یکی از دلایل کم شدن توجهم به وبلاگ بوده باشه.

بسیار بسیار پریشان نوشتم. با عرض پوزش. و التماس دعا.

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 10:55 توسط مامان بچه ها|

سلام و صد سلام.

واقعا خیلی تنبلیه که مادر آدم وبلاگ برای بچه هاش درست کنهُ بعد صد سال یک بار آپش کنه.

اما بازم به از هیچیه. به قول مادر همسرجان: همینم شکر کن!

 

واما تابستانی که گذشت خدا رو صد هزار مرتبه شکر تابستان خوبی بود و البته این آخرین زمانی بود که ما بچه مدرسه ای نداشتیم و آزادانه هر جا می خواستیم می رفتیم. انشالله از اول مهر ما اونقدر بزرگ میشیم که میشیم والدین بچه مدرسه ای.

راستش دوشنبه که تولدم بود (تولدم خیلی مبارک)ُ رفتیم و از نمایشگاه پاییزه که اتفاقا جنب شهرکمون احداث شده لوازم التحریر و کیف مدرسه و اینها خریدیم. انقدر کیف داشت. فکر کنم خودمون بیشتر از امیرحسین ذوق داریم که بره مدرسه. هر چند خودشم واقعا ذوق داره و همش می پرسه "پس من کی برم مدرسه؟"

باید مفصلا در این مورد بعدا بنویسم.

بریم سراغ گزارش و عکسها:

در ابتدای ابتدای تابستان یعنی همون اوایل تیر دو بار با خانواده عموی بچه ها رفتیم بیرون شهر. بار اول رفتیم اطراف سد لتیان. از اونجایی که عکس گرفتن از بچه هاُ اونم عکسی که خوب دربیاد کار بسیار شاقی می باشد فقط همین دو عکس نتیجه زحمات ما بود:

بقیه عکسها رو برین ادامه مطلب تا متوجه بشین که ما هم ببببببللللللله!!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 16:11 توسط مامان بچه ها|

سلام. می خواستیم خانوادگی برای تفریح بریم بیرون. حسنا گفت: "چادرمو سرم نکردم. مگه شما چادر ندارید منم باید داشته باشم دیگه" و در ادامه  :" می دونستید شما هم مثل فرشته هایید؟ حال منو در اون لحظه نمی تونید درک کنید.

وقتی رسیدیم به محل مورد نظر یادش رفت چادرش رو سرش کنه. بعد که به ماشین برگشتیم گفت: "یادم رفت چادرمو ببرم. خوش به حال شما که از این چادرا دارین از سرتون در نمیاد.!!!!!!!!!!!!." بهش قول دادم براش جلابیب اندازه خودش بگیریم. برای عروسک فرشته آسمانی کوچولوی خودم.

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 10:21 توسط مامان بچه ها|

سلام.

عاااقا!!!!!!!!!! ما حسابی سورپرایز شدیم. بعد از این که مثل همیشه عکسهای بچه ها رو اسکن کردم و در وبلاگ درج کردم، از آتلیه آیرنگ برام پیغام زدند که ایمیلتون رو بدید ما اصل فایل رو براتون بفرستیم تا با کیفیت بالا در وبلاگ قرار بدید. ما هم با شوق فراوان بهشون ایمیل زدیم و بعد با یک سورپرایز ویژه مواجه شدیم و اون اینکه تمام عکسهایی که گرفته بودیم و حتی چاپ هم نکرده بودیم رو برام فرستادند.  این شد که ما عکسها رو از پست قبل حذف کرده و در این پست تمام عکسها رو گذاشتیم.

به این می گن چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تکریم مشتری . با تشکر ویژه از آیرنگ.

 

 

 

 

 

 

کف همگی برید آیا؟!

عکسهای حسنا در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 19:0 توسط مامان بچه ها|

سلام. با تاخیر چهارده روزه ماه مبارک رمضان مبارک باد.

ما که از ابتدای ماه رمضان به مدت ده روز تشریفمون رو بردیم پیمبور و قصد ده روزه کردیم برای روزه گرفتن. بقیه خواهر برادرها هم اومدند و در کناار خانواده خودم و خانواده همسرجان روزهای خوبی رو گذروندیم. البته خیلی خیلی کم عکس گرفتیم که به زودی سعی می کنم بگذارم اونها رو تا ببینید که در زمانی که دمای تهران و قم ۴۰ تا ۴۵ درجه است پیمبور چطور هوایی داره. اینجوریاست دیگه.

فعلا التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1392ساعت 17:58 توسط مامان بچه ها|

سلام. پریشب داشتم پستهای قدیمی وبلاگم رو می خوندم و کلی لذت بردم. از خودم پرسیدم چرا دیگه نمی نویسم و تصمیم گرفتم ابیشتر از وقایع الاتفاقیه! بنویسم.

دوشنبه ۲۷ خرداد، برای زدن واکسن کلاس اول امیرحسین رفتیم. مثل همیشه خیلی شجاع تحمل کرد و در آخر هم گفت اصلا درد نداشت. خداییش خیلی پسر صبور و آقاییه.

دیروز هم رفتیم برای ثبت نامش تو کلاس ژیمناستیک که قراره به همراه امیرمحمد پسر دوستم که توی همین شهرک ما زندگی می کنند بره. دیگه پسرم بزرگ شده و باید کلاس تابستونی بره دیگه

حسنا این چند روز کار جالبی انجام میده. با خلاقیت زیاد کاردستی درست می کنه. مثلا اولین بار یک مربع بزرگ و یک مثلث با یک مستطیل کوچک و دو مربع کوچک بریده بود و باهاشون یک خونه درست کرد . با چسبوندن این قطعات . خیلی جالب بود برام. کلا تو کار سازندگی و خلاقیته )امیرحسین میگه باید بوس من و حسنا فرق داشته باشه

اینم عکسهای آتلیه بهاران بد نشده:

بچه ها مجبورم کردند دوباره براشون بوس بگذارم. این عکسها آخر فروردین عکسبرداری شده . خیلی عالی نیست اما باز هم خوبه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 16:17 توسط مامان بچه ها|

امروز رفتم دارالقرآن کوثر که امیرحسین برای پیش دبستانی به اونجا می رفت و کارنامه و وسایل و عکسهاش رو تحویل گرفتم. مربی بسیار نازنین و فهمیده ای داشتند به نام خانم علیزاده که باز هم اینجا از ایشون تشکر می کنم.

این عکس اولش که نشون دهنده قرآنی بودن پسر گلمه:

 

اینم مثلا عکس پرسنلیشه:

 

این دو تا هم عکس یک سالگیشه که در مهد کودک فاطیما زمانی که دختر عموش ریحانه به مهد می رفت ازش گرفتیم:

توی این عکس امیرحسین یک و ریحانه ۳ سالشه.

این ژست کلا شد امیرحسین به مناسبت فارغ التحصیل شدنش از پیش دبستانی

قربون پسرم بره مادرش.

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 20:32 توسط مامان بچه ها|


آخرين مطالب
» سفرنامه نوروز 93 ما
» عکسهای شش ماهه دوم سال
» عکسهای مهد حسنا
» تسلیت عزای بزرگ
» تابستانی که گذشت
» فرشته کوچولوی من
» تشکر از آتلیه آیرنگ
» ماه رمضان و وقایع الاتفاقیه
» داستان این سه روز و عکسهای آتلیه بهاران
» عکس پیش دبستانی امیرحسین و دو تا عکس قدیمی تر
Design By : Pars Skin